مهم نیست

آدم میتونه از خودش فرار کنه ؟!
به کجا ؟ مهم نیست مهم اینه که بتونه فرار کنه این روزا هیچی مهم نیست  خیلی وقته که میخوام  بیام اینجا و بازم بنویسم چون دیگه مهم نیست اینجا چقدر احساس غریبگی می کردم خیلی وقته که همه جا غریبه م و احساس غربت می کنم دنیای چنل نویسی خوبه اما بدیاش زیادی به خوبی هاش می چربه این روزا همه ی خوبی هام یه سری بدیا دارن همه ی تصمیمات یه سر پشیمونی به همراه دارن هر روزی که خواستم بیام و یه چیزی بنویسم با خودم گفتم امروز نه ! بزارمش یه روزی که حالم خوبترباشه می دونی من یه بخش خرافات گونه درونم دارم که همیشه با اعتقادش در جنگم  اونم اینه که اولین بار هر چیزی رو باید با احساس خوب شروع کنم چندین ماهه که داره میگذره و از اون روز مذکور خبری نشد امروز داشتم خفه میشدم از خونه زدم بیرون و رفتم روی بلند ترین جایی که بشه  همه چیو از دور ببینم با خودم گفتم اینهمه خوب شروع کردم به کجا رسیدم مگه ؟ بزار یبارم بد شروع کنم اینا هیچکدوم مهم نیست مهم اینه که آدم میتونه از خودش فرار کنه ؟  نمی دونم از خودم فرار کردم یا... می بینی حتی مهم نیست که دیگه نمی تونم جمله هامو کامل بگم مهم نیست که نمی تونم چیزی رو تموم کنم مهم نیست من شاید فرار کردم که بعد این همه مدت برگشتم جایی بنویسم که توی محیطش خیلی غریب بودم مهم نیست
بگو ببینم آدم می تونه از خودش فرار کنه ؟ این مهمه...

۲ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

راستی شماهم گاهی اوقات دیوونه میشید؟


یه پروسه  از زندگی هست که  نمیدونم اسمشو چی بزارم!

طولانی نیست. موقته اما وحشتناکه!

اگه بخوام به چیز خاصی تشبیه ش کنم میتونم بگم شبیه دوران بلوغه!

البته نمیدونم دوران بلوغ همه ی آدما شبیه به همه یا نه؟!

نمیدونی باخودت چند چندی

بی حوصگلی،افسردگی،عصبانیت،

و حالا اگه بخوام  از حال و روز خودم بگم، باید بگم که در سن  بیست سالگی بازم دارم دوران بلوغ رو تجربه میکنم!

اینقدر حال بهم زن شدم که نه دیگران میتونن منو تحمل کنن و نه من میتونم اونارو تحمل کنم.

اونقدر غیرقابل تحمل شدم که همه حاضرن چند روزی و یا حتی بیشتر از چند روز از جلوی چشم شون گم شم تا یه نفس راحت بکشن...

درک نمیکنم رفتارامو توجیه نمیکنم، رفتارای دیگرانم توجیه نمیکنم حتما اونا با من مشکل دارن شایدم من واقعا مشکل دارم!

حتی  توضیح شرح حال این روزامم  برام سخته انگاری توی ذهنم یه جارو برقی روشنه  و تا میخوام چیزی بنویسم با تموم قدرت واژه هارو میبلعه!


اون تنفر 99درصدی رو یادتونه؟

هنوزم ادامه داره و حقیقتا دست خودم نیست

 


اهل نالیدن نیستم اما این روزا چرا تموم نمیشه؟!




۶ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

تنفر 99 درصدی


چند وقت پیش یک عکس نوشته دیدم که نوشته بود از  99%  آدمهای اطرافم متنفرم!

باخودم گفتم خب یعنی چی!

مگه میشه یک نفر از 99% آدمهای زندگیش متنفر بشه!

یعنی اون آدم به چه درجه ای از کینه و نفرت رسیده که تا این حد از همه متنفر شده!

درک نمیکردم این موضوع رو!

تا اینکه امروز چشم باز کردم و یه دختر توآینه دیدم...

یه دختر شبیه من...

همون دختری که همیشه باهاش حرف میزنم، تو چشماش که نگاه کردم یک موج عظیم از تنفر دیدم،تنفر از آدما،و دقیقا  همون لحظه بود که فهمیدم یه آدم تو زندگیش میتونه چقدر از کینه و نفرت پُر بشه که از 99%درصد آدمای اطرافش متنفر بشه!

همون لحظه بود که فهمیدم آدما با ما چیکار میکنن که باعث این حجم از تنفر میشن...

شماها تاحالا از 99%‌ درصد آدمهای اطرافتون متنفر شدید!؟

میدونید چه حسی داره؟!

یه حسی شبیه خورد شدن

و یه حسی مثل این که یکی تموم روح و وجودتو سوهان بکشه...

حالا این 99%درصد تبدیل شدن به سوهان روح من. 




+دیگه عُقَم گرفته از این همه مسخره کردن،دلم میخواد بالا بیارم تموم این تنفر و کینه رو تو چشمای آدم نگاه میکنن بدترین حرفارو میزنن با به کار بردن بدترین ادبیات ، تهش میگن شوخی کردم 



+از آدمایی که اهداف و آرزوهاتو مسخره میکنن دوری کن صدبار گفتم دوری کن این دندون لق رو بکش بندازش دور


 +بعضیاتون یه چیزایی مینویسید داخل وبتون همش حس میکنم به من و امسال من تیکه میندازید خیلی بهم برمیخوره

۱۱ نظر ۴ موافق ۱ مخالف

غلط کردم :|


ذکر این روزها:

"ایشالا از ترم دیگه هیچ درسیُ نمیذارم واسه شب امتحان"

😑😐

۱۰ نظر ۴ موافق ۰ مخالف
بقلقمتقلهتلهخخلخلانتردنبذنابا
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان