بخدا از من دیوانه تو دیوانه تری:| (1)


عررربده میکشه این چه وضعشه صدبارگفتم نمیخواد شماها عسل بخرید اینا ناخالصی داره اصلا شیرین نیست

😑رفتم دیدم داره نون و کره و گردو رو با موم اپیلاسیون به جای عسل میخوره 

ینی واقعا روی ظرفشو نخوندی؟

خنگه ها ولی خیلی دوسش دارم :|

۱۵ نظر ۱۰ موافق ۱ مخالف

راستی شماهم گاهی اوقات دیوونه میشید؟


یه پروسه  از زندگی هست که  نمیدونم اسمشو چی بزارم!

طولانی نیست. موقته اما وحشتناکه!

اگه بخوام به چیز خاصی تشبیه ش کنم میتونم بگم شبیه دوران بلوغه!

البته نمیدونم دوران بلوغ همه ی آدما شبیه به همه یا نه؟!

نمیدونی باخودت چند چندی

بی حوصگلی،افسردگی،عصبانیت،

و حالا اگه بخوام  از حال و روز خودم بگم، باید بگم که در سن  بیست سالگی بازم دارم دوران بلوغ رو تجربه میکنم!

اینقدر حال بهم زن شدم که نه دیگران میتونن منو تحمل کنن و نه من میتونم اونارو تحمل کنم.

اونقدر غیرقابل تحمل شدم که همه حاضرن چند روزی و یا حتی بیشتر از چند روز از جلوی چشم شون گم شم تا یه نفس راحت بکشن...

درک نمیکنم رفتارامو توجیه نمیکنم، رفتارای دیگرانم توجیه نمیکنم حتما اونا با من مشکل دارن شایدم من واقعا مشکل دارم!

حتی  توضیح شرح حال این روزامم  برام سخته انگاری توی ذهنم یه جارو برقی روشنه  و تا میخوام چیزی بنویسم با تموم قدرت واژه هارو میبلعه!


اون تنفر 99درصدی رو یادتونه؟

هنوزم ادامه داره و حقیقتا دست خودم نیست

 


اهل نالیدن نیستم اما این روزا چرا تموم نمیشه؟!


+دوری دوستی نمیاره اما فاصله میاره!این دیالوگ یه فیلم  "جرعت نکردم اینو به خودش بگم"


+حرفاتون خیلی درد داره 

"حرف شما نه ها...."


+چند روزی بود اصلا حوصله ی اینجارو نداشتم و از اونجایی که خیلی آدم بی جنبه ای هستم ترسیدم که بیام و اذیت بشم باز خل بشم و بزنم اینجارو پاک کنم، وقتیم اومدم کلی ستاره روشن شده بود:) میخونمتون اما حتی روحیه خوبی واسه کامنت گذاشتنم ندارم

کامنت گذاشتن روحیه میخواد؟

بله برای من انجام هر کاری روحیه میخوام که در حال حاضر ندارم:)



+من اینجا رو یک دنیای دیگه فرض کردم بیان برای من یه عالم دیگه اس میشه اینجا آدم باشید و این عالم رو به کامم تلخ نکنید؟! نمیدونم کدومتونین ولی قطعا به پیام های ناشناس بی ادبانه ات هیچ جوابی نمیدم چون شخصیتت خیلی پایین تر از این حرفاست که وقت بزارم جواب توهین هاتو بدم:)

۶ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

تنفر 99 درصدی


چند وقت پیش یک عکس نوشته دیدم که نوشته بود از  99%  آدمهای اطرافم متنفرم!

باخودم گفتم خب یعنی چی!

مگه میشه یک نفر از 99% آدمهای زندگیش متنفر بشه!

یعنی اون آدم به چه درجه ای از کینه و نفرت رسیده که تا این حد از همه متنفر شده!

درک نمیکردم این موضوع رو!

تا اینکه امروز چشم باز کردم و یه دختر توآینه دیدم...

یه دختر شبیه من...

همون دختری که همیشه باهاش حرف میزنم، تو چشماش که نگاه کردم یک موج عظیم از تنفر دیدم،تنفر از آدما،و دقیقا  همون لحظه بود که فهمیدم یه آدم تو زندگیش میتونه چقدر از کینه و نفرت پُر بشه که از 99%درصد آدمای اطرافش متنفر بشه!

همون لحظه بود که فهمیدم آدما با ما چیکار میکنن که باعث این حجم از تنفر میشن...

شماها تاحالا از 99%‌ درصد آدمهای اطرافتون متنفر شدید!؟

میدونید چه حسی داره؟!

یه حسی شبیه خورد شدن

و یه حسی مثل این که یکی تموم روح و وجودتو سوهان بکشه...

حالا این 99%درصد تبدیل شدن به سوهان روح من. 




+دیگه عُقَم گرفته از این همه مسخره کردن،دلم میخواد بالا بیارم تموم این تنفر و کینه رو تو چشمای آدم نگاه میکنن بدترین حرفارو میزنن با به کار بردن بدترین ادبیات ، تهش میگن شوخی کردم 



+از آدمایی که اهداف و آرزوهاتو مسخره میکنن دوری کن صدبار گفتم دوری کن این دندون لق رو بکش بندازش دور


 +بعضیاتون یه چیزایی مینویسید داخل وبتون همش حس میکنم به من و امسال من تیکه میندازید خیلی بهم برمیخوره

۱۱ نظر ۴ موافق ۰ مخالف

غلط کردم :|


ذکر این روزها:

"ایشالا از ترم دیگه هیچ درسیُ نمیذارم واسه شب امتحان"

😑😐

۱۰ نظر ۴ موافق ۰ مخالف

این قسمت(وی از درس نخواندن خود مثل سگ پشیمان میباشد) :|

دیدین وقتی طول ترم  درس میخونی و مرور میکنی شب امتحان چقدر راحتی؟!

منم ندیدم :| 

۱۱ نظر ۹ موافق ۰ مخالف

وتنحعبییلاهحجکمننورزدد

 کاش میتونستم حذفشون کنم 

کاش قدرت اینو داشتم

کاش بفهمن من اونی نیستم که میبینن

همه دارن اشتباه میبینن یا من اشتباه میکنم!

خسته م از اشتباهی بودن

کاش بشه رفت ، رفت و پشت سرتم نگاه نکرد،رفت دلتنگ همینایی که صبح تا شب آزارت میدن نشد

اصلا من اولشم اومده بودم که برم که فراموش بشم که جز نیستی باشم 

از چسناله متنفرم 

از اینکه نمیدونم دارم چه گوهی میخورم متنفرم

از اینکه هیچی نمیتونه حالمو خوب کنه متنفرم

از اینکه ضعیف شدم

از اینکه هیچ گوشی برای شنیدن نیست خسته م 

از شهرم ،از اتاقم ، از تختم،از تموم  کتابا و کاکتوسام از تموم چیزایی که دارم حتی لباسای تنم حتی خودم ، همه چی هر چیزی حتی این وب لعنتی ، حتی دوستام از همه متنفرم. 

از همه از خانوادم از همه از همه

دلم میخواد تموم افکارمو بالا بیارم خالی بشم از همه چی دلم یه خلا و سکوت زیر آب رو میخواد بدون هیچ صدایی بدون هیچ امواجی سکوت مطلق ترس....


چطوری میشه!

چطوری میشه که اخلاقای گَند خودشونو نمیبینن !

غیرقابل تحمل بودن خودشونو نمیبینن!

صبر تحمل مارو نمیبینن!!!



۹ نظر ۹ موافق ۰ مخالف
زیادی گشتم تو دنیای واقعی جایی نبود برای تخلیه ی این ذهنِ آشوب:)
آرشیو مطالب
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان